المحقق السبزواري
422
روضة الانوار عباسى ( در اخلاق و شيوه كشور دارى ) ( فارسى )
نصرت او دهى . و تتبّع عيب او نكنى ، و اگر در او بدى دانى ، پنهان دارى و بر او بپوشانى . و اگر دانى كه قبول نصيحت تو مىكند ، در ميانهء خود و او نصيحت بهجا آورى ، و بر دشمنى او را بازنگذارى ، و اقالهء « 1 » لغزش او كنى و گناه او را ببخشايى ، و با او معاشرت نيكو كنى . » حكايت آوردهاند كه درويشى در همسايگى توانگرى خانه داشت . روزى كودك آن توانگر به خانهء درويش آمد . ديد كه آن درويش با عيال و اطفال خود طعام مىخورد . كودك زمانى بايستاد و ميل طعام داشت . كسى مر او را مردمى نكرد . گريانگريان بازگشت و به خانه آمد . پدر و مادر از گريهء او متألّم شدند و سبب پرسيدند . گفت : « به خانهء همسايه رفتم و ايشان طعام مىخوردند و مرا ندادند . » پدرش فرمود كه طعامهاى گوناگون حاضر كردند و او چنان كه طريق كودكان بدخو باشد مىگريست و مىگفت : « مرا از آن طعام بايد كه در خانهء همسايه مىخوردند » . [ 107 ب ] پدر درماند و به در خانهء همسايه آمد و او را بيرون طلبيد و گفت : « اى درويش ! چرا بايد كه از تو رنجى به ما رسد ؟ » درويش گفت : « حاشا كه از من رنجى به كسى رسد ! » خواجه گفت : « رنجى از اين بتر « 2 » مىباشد كه پسر من به خانهء تو آيد و تو با كسان طعام خورى و او را ندهى و او گريهكنان بازگردد ؟ و او حالا به هيچچيز آرام نمىگيرد و طعام شما مىطلبد » . درويش زمانى سر در پيش انداخت و گفت : « اى خواجه ! در ضمن اين سرّى است . از من مپرس كه پردهء من دريده مىشود » . خواجه مبالغه كرد كه ، « بارى بگوى . » گفت : « بدانكه آن طعام كه مىخورديم بر ما حلال بود و بر فرزند تو حرام . نخواستيم كه فرزند تو طعام حرام بخورد . » خواجه گفت : « سبحان اللّه ! طعامى هست كه در شرع بر يكى حلال باشد و بر يكى حرام ؟ » درويش گفت : « در قرآن مجيد نخوانده و نشنيدهاى كه : فَمَنِ اضْطُرَّ فِي مَخْمَصَةٍ « 3 » . هركه درماند به بيچارگى و تنگدستى ، مردار بر وى حلال است و بر آنكس كه درمانده نباشد
--> ( 1 ) . بخشش ، گذشت . ( 2 ) . همان « بدتر » است . ( 3 ) . مائده : 3 .